خرید بک لینک
فرض کنید یه همسایه دارید که دوشنبه شب ها پارتی میگیره. با صدای زیاد آهنگ میذارن و میخونن باهاش و گیتار میزنن و روش کل می کشن و این بساط تا دوی صب ادامه داره. ساختمونتونم از این صدا رد کن هاست که یکی طبقه اول عطسه کنه طبقه هفتم میشنوه. مرد های ساختمون یا هیچ کار نمیکنن. یا میرن میگن ببخشید مزاحم شدیم

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 0:23

به حساب تقویمی، یک هفته دیگه بهار میشه. به حساب نجومی، یک هفته و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه مونده. از روی علائم طبیعی، هروقت درخت های بید جوونه بزنن بهاره. درخت های بید هنوز جوونه نزدن. امسال چند دور بی وقت برف اومد و همه درخت های بیدی که من نشون کرده بودم یادم بیارن بهاره، سوختن. امسال بهار ن

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 0:23

لطفا اگه دیشب خودتونو به کشتن ندادید اعلام حضور کنید.

:|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 0:23

گل می کند شقایق، دانه ی اسفند می رسد مارال!
می چرخد چرخ چاه، دلو خالی پر می شود مارال!
هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب می رود مارال!
گندم خوب کاشته ای، فصل درو می رسد مارال!

پی نوشت: واقععععنننن آتش بدون دود نخونده چطور می زی اید؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 0:23

هیچ وقت قرار نیست قبول کنم که مادر جان بهار مثل درختی که قطعش کرده باشند، تمام شده و زمان برایش ایستاده. دوست دارم خیال کنم مادر جان بهار یک جایی توی کوچه قبلی مان زندگی می کند، با همه مان قهر کرده و آنجا تنهایی نشسته، تا همیشه، با آن مانتوی مشکی اش که تا زانو می رسید و با مقنعه می پوشید، با آن عینک گردی که قابش طلایی و قهوه ای بود و وقتی بچه بودم میزد، برای خودش زندگی می کند و گاهی که از سر کوچه رد می شوم مرا از لای پرده نگاه می کند

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 22:59

محمد قدرت مانور بالایی داره و مثلا میشه انگشتاشو بگیرید و تا صد و بیست درجه به عقب خم کنید، یا مچ دستش رو تا صد و هشتاد درجه به چپ و راست بچرخونید. به هیچ وجه هم زیر بار نمیره که اینا نشونه نرمی مفاصله و میگه اینو بهش میگن انعطاف پذیری! بردم بهش چندین نفر آدم رندوم رو نشون دادم که هیچ کدوم انگشتشون

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 22:59

حدیث یا روایت موثق از معصومین بیارید در شرح شهادت حضرت فاطمه و چگونگی رخ دادنش، با منبع.

منابع معتبر پذیرفته شونده: شش کتاب اهل سنت و چهار کتاب اهل شیعه.


سپاس!

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:53

بترس از روزی که جای خالیش بشه عادت. بترس.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:53

پیش نوشت: خواب را می شود بیدار کرد، کسی که خودش را به خواب زده نه. این متن قصد ندارد کسانی که خودشان را به خواب زده اند بیدار کند، کسانی هم که بیدار هستند که خب بیدارند و ما بهشان کاری نداریم. صرفا جهتِ اینکه پس فردا زمزمه نباشد که «ما فیلتر شکن نداشتیم نتونستیم بریم خودمون سرچ کنیم» یا «ما از کجا می دونستیم تو خارج هم روزنامه و تلویزیون در مورد ایران خبر میره» یا «اون موقع خفقان بود کسی به ما نگفت اینا رو» یک سری مسائل را کنار هم مطرح می کنم و یادآوری؛ باشد که بعدا بهانه ها نباشد. *** خب. اصلا سیاست کلی برخی دوستان «گور بابای کشور های دیگه و نظرشون در مورد ما، ما خودمون خوبیم» هست! وقتی میخواهند بپرند سفارت جایی را آتش بزنند یا تسخیر کنند یا عکس ملکه شان را برعکس کنند، وقتی ملت پرچم کشور های دیگر را آتش می زنند یا پرچم آمریکا می چسبانند جلوی در دانشکده شان و سخنرانِ مدعو را با محاصره کردن مسیر وادار می کنند از روی پرچم رد شود-که رد نمی شود-، وقتی رییس جمهور مملکت سخنرانی می کند «آبو بریز اونجا که می سوزه» یا نامه سراسر حماقت می نویسد به ممالک دیگر،... آما. کافی است اصغر فر

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:53

من یه ویر عجیبی دارم که موقع سخن گفتن کلمات فاخر(!) به کار می برم. مثلا به جای "وسایلمو دیگه پخش کرده م حال ندارم بلند شم" میگم "دیگه سکنی گزیدم حال ندارم بلند شم"، یا بجای بذار میگم بنه، یا به جای "یه سوالی" میگم "پرسش!" و نگاه کنم رو عموما با "بنگرم" جایگزین می کنم. به شکل بامزه ای حرف زدن من و دایره لغاتم برای اطرافیانم خیلی جالبه و بعضا مورد تقلید واقع میشه. در نتیجه این جایگزین ها به اکیپ های دوستیم یا اعضای خانواده م هم منتقل شده و الان تو گروهمون مثلا، بنگرم به جای نگاه کنم و بگردم کاملا جا افتاده. "-سوال سه رو کی بلده؟ +بذاربنگرم ببینم من حلش کردم با نه." مثلا. بعد امروز، راننده تاکسی مسیر برگشتم داشت سی دی آموزش زبان انگلیسی گوش می داد، طرف میگفت: "حالا بپرسید، قهوه اوکی عع؟ جواب: is coffee ok? " و من هنوز دارم فکر می کنم "اوکی بودن" کی وارد حرف زدن ما شد وقتی کلمه کوتاه تر "خوب" به جاش هست. خوب مناسب درست هر چی! به هم میرسیم میگیم لپ تاپت اوکی شد؟ من دیر بیام اوکیه؟ نور صفحه براتون اوکیه؟ صورت پروژه رو خوندید اوکی بود؟ چه کاریه خب آخه. زین پس قصد دارم اوکی رو با خوبه و مناسب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:53

1-یک عدد خواستگار تلفن خانه ما را به صدا در آورده که دانشجوی سال اول دکتراست و به گفته مادرش چهار سال تعهد دارد که کار نکند. پرسش مطروحه اینکه عزیزِدل، شما صرف اینکه یک شب از خواب بیدار شدی و دیدی که استغفرالله، آیا دلیل می شود که برخیزی بروی به مادر گرام بگویی مادر من زن می خواهم؟ آیا همسر گرام شما قرار است فوتوسنتز کند در این فاصله؟ آیا خود شما فوتوسنتز می کنی در این برهه؟ آیا بعدش برایتان کار ریخته آن بیرون؟ حساب کردی چند وقت بعد از اتمام دکترا هم بیکار هستی؟ چرا نمی میرید واقعا؟ 2-ما هر کدام یک ورژن از حقیقت را دستمان گرفته ایم و بر مبنای آن صدایمان روی سرمان است و هوار هوارمان به راه و حق هم به جانبمان و باد در غبغب که این نسخه که دست من است درست است و باقی همه هیچ. این ورژن از حقیقت را هم خودمان به دست نمی آوریم، اطرافیانی به دستمان می دهند که خودشان هم نسخه حال حاضرشان را از کس دیگری گرفته اند. ز همین روی، بسیار حائز اهمیت می باشد که اطرافیانی که با آنها حشر و نشر داریم، نسخه های خیلی مختلفی از حقیقت دستشان باشد. چون در این صورت به صورت سه بعدی و فول اچ دی متوجه می شویم این ور

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

داشت میگفت: انقدر خسته ام که دارم نصف میشم. اصن حس می کنم به بلوغ سلولی خودم رسیدم...الان تقسیم میشم دو تا محمد کوچولو ازم در میاد.

-در حالی که صدای گربه در اوایل بهار! میدهد روی مبل می افتد-



پی نوشت: دزد آمد و کفش های مادرم را برد.

نشستیم برای جفت جفت شان عزاداری می کنیم.

مرد مومن آن همه کتانی و کفش مهمانی نو توی جاکفشی را رها کردی کفش های پا خورده ی مادر جان بهار مرا کش رفتی؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

همسایه عزیزی که بیسچار ساعت توی نورگیر عود روشن می کنی،

تنها پنجره اتاق من به نورگیر باز میشه و نور و هوای وارده با توجه به دوجداره ی مشبک بودن پنجره ها منوط به باز شدن پنجره می باشه.

لذا عاجزانه خواهشمندم گاهی وقت تنفسی برای ما باقی بذارید که بتونیم وا کنیم پنجره رو.


لااقل از همون عود قبلیا بذار. این سیب نعنایی جدیده بوی اسپند میده!:|


+کادو تولد جدید به دستم رسیده، دستبند و تقویم و کفترسفالی و اسمارتیز فیروزه ای! ^-^

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

Bahahahaharf


بشنویم: Let It Go Let Her Go

+ابعاد وسیع تر دزده: ال سی دی دوربین مدار بسته ساختمون، کفش مردونه های تمام واحد ها، و بعد طرف کفشاشو تو آسانسور دراورده کفش جدیدا رو پوشیده رفته:)))))

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

من یک نوع مشکل وسواس گونه با خرید لباس دارم. تک تک قطعات لباس هام رو برام می خرن. من نمیتونم تنهایی لباس بخرم. چرا؟ بخشی از مشکل اینه که حس می کنم لباسای خیلی خوشگل نمی تونم بپوشم، لباسای تنگ نشون میده اینجا و اونجام زشته، لباسای گل گلی باعث میشه همه نگاهم کنن، لباسای روشن جلب توجه می کنن، بستن روسری هرجایی غیر از زیر گلو منو شبیه خونه تکون های دم عید می کنه، بنفش زیادی برای من خوشگله، سفید زیادی جسورانه س، زرد جلفه، نارنجی پوستم رو نزار نشون میده، پاشنه بلند صدا میده، پاشنه کوتاه شبیه خانمای کارمند میشم، و خلاصه هر پوشیدنی ای به جز اجسام راه راه و سیاه که کفش هم نباشن برای من یه panic attack بالقوه س که هنوز رخ نداده. امروز رفته بودم آرایشگاه، خانمی که اونجا میشناسم و کارهامو میبرم پیشش حدودا میانساله، تپلیه و موهاشم برخلاف بقیه شون که تیشان فیشان و عجیب غریبه، مصری کوتاه و ساده س. امروز یه پیرهن نارنجی جیغ استرچ پوشیده بود، با منگوله های بامزه. هی ملت رد می شدن میگفتن فلانی جون پیرهنت چه نازه، ایشونم لپ هاش گلی میشد و سرخوش می شد و به ادامه کارش می پرداخت. از پیرهنه خوشش اومده بود،

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

به چالش می پیوندیم. تا به حال از نویسنده اش چیزی نخوانده باشم مذگان. صبح تا شب یک روزه تمامش کنم خوانی. من بیشترِ چالش کتابخوانی 95 رو توی تابستون و سر کاراموزیم تموم کردم. اون موقع که بی کار میشوندنم پشت صندلی که تلفن جواب بدم و روزی دو تا رمان تموم می کردم در همون حال. :دی نشد بقیه پست هاشون رو بذارم به دلایلی. سرشلوغی و عدم استقبال ملت از پست های معرفی کتاب هم مزید بر علت شد که مدام پشت گوش بندازم معرفی کتاب ها رو و این شد که میبینید:دی -اولین تماس تلفنی از بهشت رو خریدم چون عطفش فیروزه ای بود و یه کتاب دیگه از انتشاراتش داشتم که دقیقا عطف همون رنگی داشت. :)) متاسفانه اصلا به طرح جلد نمیتونم اعتماد کنم و تمام تلاشم رو کردم این حرکتم همون چالش رو پوشش بده:-" :دی -خروج اضطراری رو از کتابخونه گرفتم و رسما رفتم خم شدم رو میز یارو گفتم یه کتاب میخوام نویسنده ش با الف سین یا سین الف شروع شه. :| پنج شیش ماهه دیگه نرفته م اونجا، آخرین باری که آقاهه رو دیدم رفته بود زیر میز و جیغ میزد:)) -برای دوست داشتم بخوانمش ولی هنوز نخوانده ام لااقل سه جلد کتاب خوندم. «چرا از اوانس نپرسیدند» آگاتا کر

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

بِیب آرزده از اینکه وینسنت مجبور بود برای احترام به پدرش همینطور سرسری جوابی بدهد گفت: «پدر، ببخشین، نمیخوام فضل فروشی کنم، ولی شما و همه ی همسن هاتون گاهی در مورد جنگِ آخر همچین حرف میزنین که انگار بازیِ زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسر بچه ها سوا می کرده. نمی خوام از این حرفای خسته کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگِ آخر بودهیین همه تون میگین جنگ چیزِ وحشتناکیه، ولی....نمی دونم، به نظرم همه تون چون توی اون جنگ بودین یه جورایی احساسِ برتری می کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگِ آخر بودهن همین حرفا رو می زدهن و همینطوری فکر می کردهن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسلِ جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه اثبات کنن از پدراشون دستِ کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.» بِیب دستپاچه مکثی کرد. « من خودم به این جنگ اعتقاد دارم، اگر نداشتم می رفتم اردوگاهِ سربازای معترض به جنگ و اونقدر تبر می زدم تا جنگ تموم شه. من به کشتنِ نازیا و فاشیستا و ژاپنیا اعتقاد دارم، چون غیر از این راهِ دیگه ای به فکرم نمی رسه. اما از طرف دیگه واقعا اعتقاد دارم وظیفه اخلاقیِ

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

آقا من یه چیزی برام سوال شد. چرا میگیم بعضی ها دم از آشتی ملی میزنند و مردم با اینها آشتی نخواهند کرد؟ چرا نمیگیم آقای خاتمی غلط میکنی دم از آشتی ملی میزنی مردم به حرفش گوش نکنید؟ چرا میگیم دلواپس؟ چرا مثل آدم نمیگیم خیانتکار/ وطن فروش/ کاسب تحریم؟ کلا قضیه یه جوری شده که مثلا طرف داره سخنرانی می کنه میگه "بعضی ها فلان کردند اما بیسار شده است" مجبوری بری تحقیق کنی بعضی ها کی بوده، فلان چی بوده، بیسار کنایه از چیه،...شده حکایت همشهری جوان که یه جوری هر شماره تلمیح میزد به من و تو و صدای آمریکا و کر کر هم میخندیدن، که ما رفتیم ماهواره خریدیم بلکم بفهمیم چی میگن اینا و دست آخر جفتشونو انداختیم دور. :|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

در سال 1973 یه بانک تو استکهلم سوئد مورد حمله مسلحانه قرار گرفت و به مدت چند روز، بانک و کارمندان و حضار به صورت گروگان گرفتارِِ سارقین بودن. بعد از پنج شش روز که پلیس بالاخره موفق شد به لطایف الحیلی بانک رو نجات بده و ملت رو بکشه بیرون و گروگان ها رو صورت رو به دیوار و دست روی سر دستگیر کنه، متوجه نکته عجیبی شدن؛ گروگان ها به گروگانگیر هاشون علاقه مند شده بودن، دلشون برای دزد ها تنگ شد، یه سری شون حاضر نشدن علیه اونا شهادت بدن، و حتی مورد داشتیم یکی شون رفت بعدا با یکی از گروگان گیر ها مزدوج شد! روان شناس ها که بسیار شگفت زده شده بودند و کف دست ها به جای نارنج ها بریده و انگشت های تحیر به دندان های شگفتی گزیده، تصمیم گرفتن این پدیده رو مثل اخترک ب612 اسم گذاری کنن جهت رفرنس های آتی، و اسمش رو گذاشتن Norrmalmstorgssyndromet که نگارنده صادقانه اعتراف می کنه حتی یک بار هم حوصله ش نگرفته تا آخرش رو بخونه و تا وسطاش رفته و بیخیال شده. سالها تو امتحانای شفاهی و کتبی دانشجوهای روان شناسی با این اسم درگیر بودن و به کاشفین این پدیده و مخترعین این اسم و گروگانگیر ها و گروگان ها و استکهلم و کا

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

در پست قبلی ورژن instrumental یکی از آهنگ های مایکل جکسون رو نهادم براتون، که اصلش اینه. اینو گوش بدید برگردید یه چیز جالب براتون تعریف کنم. این آهنگ به شدت رو اعصاب من بود. انقدر رو اعصاب من بود که رفتم سرچ کردم who is aie? is she ok? و دیدم بله عده زیادی قبل از من این سوال براشون پیش اومده. مثل این دوستمون که پاسخ رو «آناکین اسکای واکر» و «خیر، He is not ok» دونستن: اما حالا واقعا این آنی لعنتی کیه؟ چرا جواب نمیده که اوکی عه یا اوکی نیست و چرا جماعتی رو حیرون نگه داشته؟ پاسخ اینجاست که نمیتونه. چون در واقع آنیِ واقعی، یه مانکنه. به طور خاص، ایشون: Resusci Ae که در زبان انگلیسی بهش rescue Aie یا CPR Aie میگن، عروسک پلاستیکی ایه که گفته میشه صورتش رو از صورت زنی که در رود سن غرق شد و هرگز هویتش معلوم نشد قالب برداری کردن. در آموزش عملیات احیاء قلبی، به دانش آموزان(؟) یاد میدن حین عملیات احیاء هی اسم بیمار(در اینجا، Aie) رو صدا بزنن که ببینن به هوشه و میتونه جواب بده یا نه. مایکل جکسون هم یه دوره CPR گذرونده بوده و میگن که این عبارت اونجا کرم گوشش شده بوده و براش آهنگ نو

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:23

صفحه بندی